بسم رب الشهداءوالصدیقین

مشخصات شهید بزرگوار:

نام و نام خانوادگی : عبدالکریم آزادی
نام پدر : علی جان
تاریخ تولد : 1345
محل تولد : خشت
تاریخ شهادت : 1366/2/15
محل دفن : امام زاده علی (خشت)

فرازی از وصیتنامه شهید بزرگوار:

وصیت من به شما این است که اولاً پشت سر رهبر انقلاب را لحظه ای رها نکنید . نه یک قدم عقب تر و نه یک قدم جلوتر از امام باشید ، مطیع رهبر باشید تا راه رستگاری را در یابید .


زندگینامه شهید بزرگوار:

شهید عبدالکریم آزادی در شهریور ماه 1345 در خانواده فقیر در روستای چغاسائی از بخش خشت دیده به جهان گشود . وی در سن 7 سالگی در همین روستا راهی دبستان گردید . و تا کلاس دوم را در آموزشگاه چغاسائی تحصیل نمودند و چون مشکلات زندگانی و کمبود کار در روستا ایشان را به خشت وادار نمود . شهید آزادی نیز همراه خانواده اش به خشت می آید و در دبستان شهید صالحی خشت به تحصیل ادامه می دهد و کلاس پنجم را در این دبستان به پایان رساند و سال بعد در در مدرسه راهنمایی شهید ساجدی خشت مشغول تحصیل می گردد . ولی چون می دید که پدرش برای بدست آوردن معاش روزانه آنها خیلی سختی می کشد . ترک تحصیل می نماید و پدرش را در امرار معاش خود و برادران کمک می نماید . شهید آزادی در سال 1358 به شغل مقدس درجه داری در ژاندارمری جمهوری اسلامی ایران استخدام می گردد و دوره آموزشی را در بهبهان پادگان آموزشی شهید شاملو به پایان می رساند و بعد از دوره آموزشی به شهرستان آبادان منتقل می گردند . شهید آزادی مدت 2 سال در این شهر مشغول خدمت بود و حتی دو سه مرتبه به جبهه حق بر علیه باطل اعزام می گردند و بعد از گذشت زمان شهید آزادی داوطلبانه در میان هم قطاران خود عازم جبهه خونین کردستان می گردند و پس از 3 ماه پیکار با این دشمنان بعثی از خدا بی خبر سرانجام در تاریخ 14/12/1366 بدون آن که خیری از این دنیا دیده باشد ناکام مورد اصابت گلوله قرار می گیرد . و به جمع شهیدان جاوید می پیوندند . روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


خاطرات شهید بزرگوار:

پسرم کلاس سوم راهنمایی بود که امام آمد و انقلاب پیروز شد . از همان اوائل جنگ خیلی دوست داشت برود جبهه . بعد هم عضو بسیج شد و به عنوان یک بسیجی به جبهه می رفت ، تا این که وارد نظام که وارد نظام شد وقتی که 18-19 سالش شد ، به پدرش می گفت : دیگر نمی خواهد شما بروید و کار کنید ، من در آبادان کار کار می کنم و نمی گزارم شما دیگر زحمت بکشید خیلی دوست داشت زحمت های پدرش را به گونه ای جبران کند . مرا خیلی دوست داشت و خیلی احترامم می گذاشت . می گفت : منن هیچ نمی خواهم مادر ، فقط دوست دارم شما را خوشحال کنم و شما از من راضی باشید . بعد هم به خاطر جبهه درس و مدرسه را ترک کرد . رابطه اش با دوسنتانش بسیار خوب و صمیمی بود . آنقدر مورد علاقه دوستان و همسایه ها بود که وقتی خبر خبر شهادتش را شنیدند خیلی گریه کردند و می گفتند ما بعد از عبدالکریم چگونه زندگی کنیم . با همه خوب بود . در مورد کمک به دیگران واقعاً در حد توانش این کار را انجام می داد . یادم هست همسایه فقیری داشتیم بیشتر مواقع عبدالکریم به آنها کمک می کرد . بسیار متواضع و فروتن بود . در مورد خبر شهادتش 15 روز جلو عید بود . دخترم پایش شکسته بود و ما دیگر تمام وقتمان متوجه او بود . چند نامه ای از او آمد و گفت مادر تو برای من نامه نمی فرستی ، چرا جواب نامه هایم را نمی دهید . ما هم جواب نامه هایش را دادیم . ولی این بار از او خبری نشد . عید شد و باز هم از او خبری نشد . پدرش چند جایی دنبال او رفت . پدرش برای پیدا کردن او به جبهه رفت آنجا بود که فهمید او شهید شده و در سرد خانه اهواز است . من خودم خوابش را دیدم که پهلوی دیوار ایستاده و از سرش خون می آید ، گفتم مادر مثل این که تیر به سرت خورده گفت : نه سرم به دیوار خورده ، چیزی نیست ما حرکت کردیم او را در آغوش گرفتیم ، سرش را گذاشتم روی پاهام و در آغوشم جان سپرد . بعد از شهادتش هم به خوابم می آید می گوید مادر فکر نکن که من نیستم . من جایم بهتر از تمام بچه هایت است . همیشه در کنار شما هستم . جسد عبدالکریم 45 روز در سرد خانه بوده است من تردید داشتم که این جنازه او باشد . یک شب در خوابم آمد و گفت : مادر شک نکن که این (جنازه) خودم هستم . من در گروه سومی بودم که شهید شدم . تشییع جنازه آن شهید هم به خوبی برگزار گردید . مردم کمک کردند و تشییع جنازه اش را خیلی خوب برگزار کردند . . دوست دارم همانطور که شهداء در راه اسلام رفتند . بخاطر حفظ اسلام رفتند . آنها هم در حفظ این اسلام و ولایت فقیه کوشا باشند و با آنچه که مخالف دین و مذهب ماست مخالفت کنند .
از زبان مادر بزرگوار شهید

شهید از من 4 سال بزرگتر بودند ، زمان شهادتش من 13 سال داشتم . شهدا از زمان کودکی که جنگ شروع شد نزدیک 15-16 سالش بود . از طریق بسیج خشت به مدت 4 ماه به جبهه رهسپار شد که اصلاً ما خبری از او نداشتیم و بعد از 4 ماه به خانه برگشت . بعد از یکماه دوباره رهسپار جبهه ها شد . تا این که به استخدام نیروی انتظامی در آمد . روحیه آن شهید طوری بود که زمان آخری که می خواست برود آبادان سر کارش یک تصادف کرده بود که انگشتانش زخم شده بود . با همان دست و پای زخمی با اینکه استراحت پزشکی داشت گفت : قرار است یک مانوری انجام گیرد . با هماهنگی نیروهای انتظامی و بسیج ، من حتماً باید در این مانور حضور داشته باشم . هر چه اصرار کردیم که بماند و از وقت استراحت پزشکیش استفاده کند . قبول نکرد و گفت من باید بروم . اصلاً چهره اش به گونه ی دیگری شده بود . تنها سفارشی که به ما داشت این بود که همیشه احترام پدر و مادرم و خواهرم را داشته باشید ، پشت سر رهبری باشید حتی نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقب تر . که هر چه داریم از امام راهلمان داریم .
از زبان برادر بزرگوار شهید

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد