بسم رب الشهداءوالصدیقین
مشخصات شهید بزرگوار:
فرازی از وصیتنامه شهید بزرگوار:
همه دوستان و اقوام و کسانی که با من آشنا هستید من برای هیچ چیز به جبهه نمی روم مگر آنکه در راه خدا کشته شوم و یا این جنگ تحمیلی به نفع اسلام و مسلمین تمام شود . همه می دانید که یک روز از دنیا خواهیم رفت . بهتر است در راه خدا و با دلی شاد و همچون یاران امام حسین علیه السلام شهید شویم و از دنیا برویم .
زندگینامه شهید بزرگوار:
زمان می گذرد و تاریخ دوباره ورق می خورد . در صبحگاه سال 1349 که فرزندی پا به عرصه وجود گذاشت که نام عبدالکریم را بر وی گذاشتند . چهره نورانی و خندانش از همان ابتدا گویای صد ها قصه بود . ایشان در دامان پاک مادری و کانون گرم خانواده پرورش می یافت و میرفت تا وجودش را در جامعه به معرض دید بگذارد . عبدالکریم پا به سن هفت سالگی گذاشت و به مدرسه شهید صالحی وارد شد تا در سنگر علم و دانش روح و روانش را با قوانین اسلام پرورش دهد .
دوران ابتدایی را با موفقیت کامل به پایان رسانید و ایشان وارد دوره متوسطه شد ، دو سال اول و دوم را با موفقیت به اتمام برد .
عبدالکریم ، از آنجا که خود را باز یافته بود و راهش را شناخته بود بر خود ننگ می دانست که در اینجا بماند و رزمندگان در جبهه تنها باشند . با اینکه سنش کم بود وی به اصرار زیاد برای اولین بار جهت اعزام حق علیه باطل ثبت نام کرد و پس از دوران آموزش سه ماهه که در کازرون سپری کرد به جبهه اعزام شد تا در آنجا به اسلام عزیز خدمت کنید ، ایشان در جبهه ماندن را بر در خانه ماندن را ترجیح می داد .
روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
خاطرات شهید بزرگوار:
به نقل از مادر :
اکر در اسلام چهار فرزند را فدا می کردم ناراحت نبودم ، وقتی خبر شهادت فرزندم عبدالکریم را دادم ناراحت نشدم بلکه افتخار هم کردم . مادر ایشان می گفتند : یکی از دوستان شهید محمود ، پسر عمه ایشان بودند چه از زمان بچگی ، چه نوجوانی این دو همیشه با هم بودند . با هم بازی می کردند ، با هم به مدرسه می رفتند . حتی زمان جبهه با هم کیف و کتاب را کنار گذاشتند و به جبهه رفتند آنقدر با هم بودنشان مثال زدنی بود که ایشان دو طفل مسلم می دانستند در واقع همانند دو طفل مسلم در کنار هم به شهادت رسیدند .
خاطره ای از زبان مادر شهید :
در زمان طفولیت شهید والامقام در خواب دیدم که عبدالکریم گریه می کرد و سیدی با صورتی نورانی دیدم در کنار (بالای سر نوزاد) ایستاده و او را در گهواره تکان می داد ، از او سئوال کردم که برای چه چیزی به اینجا آمده ای ، گفتند : این فرزند من است ، گفتم نه این بچه من است دوباره گفتند ناراحت نشو ، فرزند من است . از بدو این خواب به من الهام شده بود که فرزندم را در این راه فدا خواهم کرد .
خاطره ای از زبان برادر شهید :
5 الی 6 سال بعد از شهادت عبد الکریم و محمود خواب دیدم که ایشان سوار اسب سفیدی بودند و سیلی وحشتناک آمد که همه را باخود می برد و عبد الکریم و محمود و همچنین ما این سیل را مشاهده می کردیم و دیدیم که هر دوی شهید همچنان که بر اسب سفید سوار بودند بی خطر از این سیل گذشتند .
قطعاًدیدار با چنین خانواده هایی بهترین سرمشق زندگی خود خواهد بود و شیرین ترین خاطره ای برای زندگیمان .
«روحش شاد و یادش گرا می و راهش پر رهرو باد»
