بسم رب الشهداءوالصدیقین
مشخصات شهید بزرگوار:
فرازی از وصیتنامه شهید بزرگوار:
من الان که به جبهه می روم از روی رضا و رغبت است و آگاهانه این راه را انتخاب کرده ام . اسلام امروز مانند زمان امام حسین علیه السلام به کمک ما احتیاج دارد . لذا من نیز که خود را پیرو امام خمینی (ره) می دانم بر خود لازم می دانم که با کفار و استعمار گران که در صدد نابودی اسلام هستند مبارزه کنم . مال و جان و زندگی ما از مال و جان و زندگی امام حسین علیه السلام کمتر است و او وقتی که اسلام را در خطر دید آنچنان خود و خاندانش و یارانش را فدا کرد . ما نیز باید در هر زمان که اسلام و شرف و ناموسمان در خطر باشد از جا برخیزیم و با دشمن دین مبارزه کنیم . ما که چون موجیم و آسودگی ما عدم وجود ماست . پیرو این رهبریم و باید بر جهانخواران شرق و غرب بخروشیم و تا پیاده شدن اسلام در سراسر گیتی و قطع دست استکباران و زور گویان به مبارزه ادامه دهیم و انشاءالله ادامه خواهیم داد .
زندگینامه شهید بزرگوار:
شهید عبدالنبی صالحی در سال 1338 در خانواده ای مذهبی در شهرک قدس (خشت) دیده به جهان گشود ، استعداد و نبوغ سر شار و پایبندی و اعتقادی به مسائل مذهبی از همان اوان طفولیت آشکار بود . به طوری که بسیاری از قرآن و احادیث را حتی قبل از ورود به دبستان به خاطر سپرد . دوران ابتدایی و راهنمایی را در خشت سپری کرد . دوران دبیرستان خود را در کازرون همراه با مطالعه کتب دینی و سیاسی و شرکت در مساجد و مجالس مذهبی گذراند .
دوران سربازی او در شهر دامغان همزمان با اوج گیری انقلاب بود . او در راه اندازی تظاهرات و پخش اعلامیه ها و فرامین امام شرکت فعال داشتند . شهید کار فرهنگی را کافی نمی دانست و در نتیجه در کمیته ارزاق امداد خمینی را راه اندازی نمود و با تقسیم ارزاق بین آنها و مردم محروم پرداخت .
با شروع جنگ جزو اولین گروه جبهه های خوزستان بود . با تمام کار های فرهنگی و خدماتی که شهید در محل انجام داد ولی روح بلند پروازش او را به جبهه های جنگ کشاند . و بالاخره هوای پرواز به سوی معشوق و رسیدن به معبود حقیقی اش باعث شد که در جبهه ها بماند تا اینکه در تاریخ 21/1/61 به وصال معبود حقیقی اش رسید .
روحش شاد و یادش گرامی وراهش پر رهرو باد
خاطرات شهید بزرگوار:
خاطره ای از زبان سید اسد الله ساجدی :
آخرین شب جمعه ای که ایشان در بین دوستان بودند ، در شهرکی نزدیک شهر شوش در زیر فانوس دعای کمیل را زمزمه می نمود و چون می دانست که عملیات در پیش است ، پس از اتمام دعای کمیل فرمودند : دلم می خواهد که زنده بمانم و پیروزی رزمندگان اسلام را در این عملیات ببینم ولی بعد از مدتی دوباره فرمودند : که می ترسم عملیاتو جنگ تمام شود و من شهید نشوم . بنابراین از خداوند می خواهم که شهادت را نصیب من کند و خدا دعای او را مستجاب کرد .
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
شهید صالحی با شهید باقر سلیمانی سرباز بودند و در دامغان خدمت می کردند که امام امت فرمودند سربازان به این رژیم خدمت نکنند و از پادگانها به منزل بروند . این دو شهید بزرگوار هم به منزل آمدند و آنجا را ترک کردند و بعد از این که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید شهید عبدالنبی صالحی و باقر سلیمانی تشکیل دهنده کمیته امداد بودند و بعد شهید عبدالرحیم ساجدی هم به آنها پیوست و آنها به مردم فقیر و تهیدست منطقه کمک می کردند حتی از خانه خود برای آنها چیز هایی می بردند .
یادم هست وقتی امام فرمودند سربازان به مناطق خدمت خود بر گردند . این شهید بزرگوار هم به منطقه خدمت خود رفت و خالصانه خدمت را به اتمام رسانید و به زادگاهش بر گشت و بعد از پایان خدمت با دختر عموی خود نامزد کرد و همزمان با آن راهی جبهه های حق علیه باطل شد . این جوان برومند به عنوان بسیجی مدتی را در جبهه گذراند و بعد که به مرخصی آمد در بسیج و کمیته به مردم خدمت می کرد . طولی نکشید که دوباره راهی جبهه گردید و بعد از مدتی دوباره به منزل آمد و بعد از اتمام مرخصی برای سومین بار راهی جبهه های حق علیه باطل گردید و در عملیات فتح المبین در منطقه شوش با رشادت هایی که از خود نشان داد مورد حجوم دشمنان بعثی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید و ما و همه دوستان را در غم خود داغدار کرد . امیدوارم که خداوند او را با شهدای کربلا محشور کنند . انشاءالله .
از زبان خواهر بزرگوار ایشان
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
