بسم رب الشهداءوالصدیقین

مشخصات شهید بزرگوار:

نام و نام خانوادگی : : عبد الرسول ابراهیمی
نام پدر : رضا
تاریخ تولد : 1348
محل تولد : بزین
تاریخ شهادت : 1365/12/23
محل شهادت : شلمچه
محل دفن : امام زاده علی (خشت)

فرازی از وصیتنامه شهید بزرگوار:

در حال حاضر اطلاعاتی در این زمینه از شهید بزرگوار در دست ما نمی باشد. دوستان عزیز در صورت داشتن هرگونه اطلاعات برای ما ارسال نمایید. با تشکر .



زندگینامه شهید بزرگوار:

در سال 1348 هجری شمسی در روستای بزین و در خانواده ای مذهبی پسری به دنیا آمد که نامش را « عبدالرسول » گذاشتند . پدرش فردی نیکوکار بود که به مردم خواندن نماز را یاد می داد و عبد الرسول از همان دوران کودکی به خواندن نماز علاقه زیادی داشت و در امور مذهبی بسیار کوشا بود .
تحصیلات ابتدایی را در بزین به پایان برد و برای گذراندن دوره راهنمایی یکسال به روستای چیتی رفت و دو سال دیگر را در بزین به امام رساند . عبدالرسول علاقه وافری به ماهیگیری داشت و در این حرفه مهارت خاصی داشت ، بطوریکه زیان زد عام و خاص بود حتی بعد از گذشت 19 سال از تاریخ شهادتش ، دوستان و همسالانش از خاطرات ماهیگیری که با وی بودند سخن می گویند .
در دیماه سال 1360 مختار ابراهیمی برادر شهید به اسارت نیروهی بعثی در آمد و یکسال بعد نیز مشهدی رضا ابراهیمی پدر شهید دار فانی را وداع گفت . این دو پیشامد ناگوار در روحیه اش خیلی تأثیر گذاشت و مسئولیتش در قبال دو خانواده بیشتر شده بود . شهید دوره متوسطه را در رشته اقتصاد در دبیرستان شهید دهقانی خشت شروع کرد . وی همیشه در صفحات سفید کتابهای درسی اش نقاشی های جنگی می کشید و تانکهای دشمن را که به وسیله هواپیماهای خودش منفجر شده بود را به تصویر می کشید و در بالای صفحات کتابش می نوشت : « شهید قلب تاریخ است » .
کلاس سوم دبیرستان بود که شور و شوق جبهه رفتن در وجودش شعله کشید و جندین بار به بسیج مراجعه کرد اما به علت سن کم موفق نمی شد به جبهه برود و بالاخره به هر طریقی که بود (افزایش سن شناسنامه ای) از طرف سپاه کازرون به پادگان امام حسین علیه السلام فسا اعزام شدند و دوره آموزشی را در آنجا گذراندند . سپس به جبهه های جنوب (شلمچه) اعزام شدند پس از ماه ها حضور در جبهه بالاخره در سال 1365 در عملیات کربلای 5 شلمچه به شهادت رسیدند و روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست .
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد


خاطرات شهید بزرگوار:

خاطره ای از زبان برادر زاده شهید :
5 ساله بودم که پدرم مختار ابراهیمی به اسارت نیروهای بعث عراق در آمد . در این دوران مهم کودکی عمویم بود که نگذاشت غم پدر را احساس کنم ، از همان کودکی شنا کردن را به من آموخت طوری که موجب شگفتی دوستانش می شد . دوچرخه سواری و ماهی گیری را به من یاد داد که هیچ وقت فراموش نمی کنم . همیشه من را با خودش به ماهیگیری می برد . ایشان زمینه خاصی در این زمینه داشتند که در محل زبانزد بود . در سال 1365 قصد عزیمت به جبهه را داشت . اما به علت کمی سن مجبور شدند تا شناسنامه خود را 1 تا 2 سال از لحاظ سنی بیشتر کنند تا بتوانید به جبهه برود آن موقع کلاس چهارم دبستان بودم . زمانیکه علت جبهه رفتن ایشان را سوال نمودم ، گفتند : عمو جان می خواهم پدرت را آزاد کنم و به خانه برگردم . ایشان در عملیات کربلا 5 شلمچه به فیض عظمای شهادت نائل آمدند . من در سال 74 دیپلم گرفتم بلافاصله به سربازی رفتم . در سال 80در یک بلاتکلیفی شغلی قرار گرفته بودم و دلم خیلی گرفته بود و به یاد عمویم افتاده بودم . شب ایشان به خوابم آمدند . در کنارم نشسته بودند آنچنان که او را به خوبی احساس می کردم ، به من گفت برو جایی که کتاب زیاد است ، یک جای مثل کتابخانه ، این را گفت و پس از آن از خواب بلند شدم . فکر اینکه منظورش چه بود مرا رها نمی کرد اتفاقاً در همان روزها برای کنکور سراسری ثبت نام می کردم ، کمی که فکر کردم منظور عمویم را دریافتم . با توجه به اینکه به حدود 6 سال از کتاب درس دور مانده بودم اما در دانشگاه قبول شدم و آن را مدیون راهنمایی به موقع عمویم می دانم .
روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد